متن های عاشقانه - دوستی - تنهایی - زیبا

اس ام اس و داستان های جدید و زیبا

فکر می کنید این روزا همچین مردی هم پیدا بشه؟!

زن پاشو محکمتر روی گاز فشار داد ،
باید خودشو سریع میرسوند ...

نـــــــه !!!!

صدای برخورد ماشین با سپر گلگیر روبرویی ...

ماشین کاملا نو بود و چند روز بیشتر نبود که اونو تحویل گرفته بودند ، چطوری باید جریان تصادف و به شوهرش توضیح می داد ...
برچسب‌ها: داستان های کوتاه وزیبا, داستانک های زیبا, داستان کوتاه, داستانک, داستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت 17:54  توسط حسام  | 

" سه " جلوش بینهایت " صفر "

داشت دفترمشقش را جمع می کرد.چشمش افتاد به روزنامه ای که مادر روی آن برای همسایه ها سبزی پاک کرده بود.تیترش یک "سه" بود با بینهایت "صفر"جلوش.عدد "سه"ناگهان او را از جا پراند.

- بابا، پس فردا با بچه های مدرسه می برنمون اردو. سه هزار تومن می دی؟

بابا سرش را بلندنکرد.باصدایی آرام گفت:فردا یه کم بیشتر مسافر می برم، سه هزار تومن هم به تو میدم.

با وعده شیرین بابا خوابید...


برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستانک های زیبا, داستانک, داستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1391ساعت 23:40  توسط حسام  | 

چه کسی موثرتر هست، زن یا مرد؟

توماس هیلر ، مدیر اجرایی شرکت بیمه عمر ماساچوست ، میو چوال و همسرش در بزرگراهی بین ایالتی در حال رانندگی بودند که او متوجه شد بنزین اتومبیلش کم است. هیلر به خروجی بعدی پیچید و از بزرگراه خارج شد و خیلی زود یک پمپ بنزین مخروبه که فقط یک پمپ داشت پیدا کرد.او از تنها مسئول آن خواست باک بنزین را پر و روغن اتومبیل را بازرسی کند.سپس ...

برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستانک های زیبا, زن یا مرد, داستانک, داستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد 1391ساعت 16:37  توسط حسام  | 

قهرمان های آدمهای کوچک

نادانی رو به خردمندی کرد و گفت فلان شخص ، ثروتمندترین مرد شهر است . باید از او آموخت و گرامیش داشت .
خردمند خندید و گفت فلانی کیسه اش را از پول انباشته آنگاه تو اینجا با جیب خالی بر او می بالی و از من می خواهی همچون تو باشم ؟!
نادان گفت خوب گرامیش مدار ، بزودی از گرسنگی خواهی مرد .

برچسب‌ها: داستان های کوتاه وزیبا, داستانک های زیبا, داستان کوتاه, داستانک, داستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 17:55  توسط حسام  | 

لیلی، زیر درخت انار

لیلی زیر درخت انار نشست.
درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ.
گلها انار شد، داغ داغ. هر اناری هزارتا دانه داشت.

برچسب‌ها: داستان های کوتاه, داستان های کوتاه وزیبا, داستانک های زیبا, داستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 1:57  توسط حسام  | 

وسوسه

- پسرم من وقتی با تو خداحافظی کردم و رفتم, تو همین کوچه دیدم پسر جوانی داره رد می‌شه و از طرف دیگه کوچه دختر جوانی داره میاد. به دل پسر انداختم که سرش رو بلند کنه و به دختر نگاه کنه. خلاصه 5 روز اول سعی کردم این پسر به آن دختر فکر کنه و طی این 5 روز پسر توی کوچه دنبال دختر راه می‌افتاد, ولی دختر حاضر نمی‌شد
برچسب‌ها: داستان های کوتاه, داستان های کوتاه وزیبا, داستانک های زیبا, داستان کوتاه, داستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 1:44  توسط حسام  | 

شادی در تنهایی نیست

ناصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود . شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج ، نیمه های شب صدای فریاد  و ناله شنید برخاست و از خانه بیرون آمد صدای فریاد و ناله های دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش می رسید . مبهوت فریاد ها و ناله ها بود که شبان دست بر شانه اش گذاشت و گفت :
برچسب‌ها: داستان های کوتاه وزیبا, داستانک های زیبا, داستان های کوتاه, داستانک, داستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 14:26  توسط حسام  | 

کوزه ترک خورده

در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دوانتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.
یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.

برچسب‌ها: داستان های کوتاه, داستان های کوتاه وزیبا, داستانک های زیبا, داستانک, داستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 13:50  توسط حسام  | 

راه بهشت از پائولو کوئیلو

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند…!
پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت: "روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟"

برچسب‌ها: داستان کوتاه, داستان های کوتاه وزیبا, داستانک های زیبا, داستانک, داستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 13:26  توسط حسام  | 

روسپی و راهب از پائولو کوئیلو

در نزدیکی معبد زندگی می کرد . در خانه روبرویش , یک روسپی اقامت داشت !

راهب که می دید مردان زیادی به آن خانه رفت و آمد دارند ,تصمیم گرفت با او صحبت کند . زن را سرزنش کرد : تو بسیار گناهکاری . روز وشب به خدا بی احترامی می کنی . چرا دست از این کار نمی کشی ؟ چرا کمی به زندگی بعد از مرگت فکر نمی کنی …؟!

برچسب‌ها: داستان های کوتاه, داستانک های زیبا, داستان های کوتاه وزیبا, داستانک, داستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 15:6  توسط حسام  | 

ماجرای مرد خبیث

ماجرای مرد خبیثی که روزی در کوچه‌ای راه می‌رفت و فکر می‌کرد که من هر گناه و خباثتی که وجود دارد, انجام داده‌ام. این شیطان چه کار کرده که من نکرده‌باشم؟ که پیرمردی آرام آرام جلو آمد و با صدایی لرزان گفت: پسرم با من کاری داشتی؟
- شما؟
- من شیطانم, گویا نام مرا می‌بردی.

برچسب‌ها: داستان های کوتاه, داستانک های زیبا, داستان های کوتاه وزیبا, داستانک, داستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 15:3  توسط حسام  | 

وسوسه

- پسرم من وقتی با تو خداحافظی کردم و رفتم, تو همین کوچه دیدم پسر جوانی داره رد می‌شه و از طرف دیگه کوچه دختر جوانی داره میاد. به دل پسر انداختم که سرش رو بلند کنه و به دختر نگاه کنه. خلاصه 5 روز اول سعی کردم این پسر به آن دختر فکر کنه و طی این 5 روز پسر توی کوچه دنبال دختر راه می‌افتاد, ولی دختر حاضر نمی‌شد باهاش حرف بزنه.
برچسب‌ها: داستان های کوتاه, داستانک های زیبا, داستان های کوتاه وزیبا, داستانک, داستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 15:1  توسط حسام  | 

نبوغ سرشار ایرانی

سه ایرانی و سه آمریکایی در یک کنفرانس دعوت داشتند و تا مسیری با قطار با هم همسفر بودند

....


برچسب‌ها: داستان های کوتاه, داستانک های زیبا, داستان های کوتاه وزیبا, داستانک, داستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 13:56  توسط hp  | 

تصمیم به ازدواج

اینقدر این قصه زیباس که حتی اگه شنیده باشین تکرارش هم دلنشینه :

 

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد

...
برچسب‌ها: داستان های کوتاه, داستانک های زیبا, داستان های کوتاه وزیبا, داستانک, داستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 13:36  توسط hp  | 

کتاب سیاه

کتاب خواندن خوب است . خیلی خوب است . همه می گویند خوب است .
این جملات در مغزش پشت سر هم تکرار می شد
بلاخره پا به کتابخانه نهاد . تا دانا شود دانشمند شود و به همه ثابت کند او هم به جرگه خوانندگان کتاب پیوسته است .
کتابی برداشت

برچسب‌ها: داستان های کوتاه وزیبا, داستان های کوتاه, داستانک های زیبا, داستانک, داستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 23:1  توسط حسام  | 

پیرمرد

پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد.. در راه با یك ماشین تصادف كرد و آسیب دید. عابرانی كه رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان كردند. سپس به او گفتند: « باید ازت عكسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب ندیده باشه »

ادامه مطلب


برچسب‌ها: داستان های کوتاه وزیبا, داستانک های زیبا, داستان کوتاه, داستانک
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 2:31  توسط حسام  | 

داستانک : افکار قفل شده

پادشاهی میخواست نخست وزیرش را انتخاب کند. چهار اندیشمند بزرگ کشور فراخوانده شدند. آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت: «در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یک جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی که آن جدول را حل نکنید نخواهید توانست قفل را باز کنید. اگر بتوانید مسئله را حل کنید میتوانید در را باز کنید و بیرون بیایید»
ادامه مطلب


برچسب‌ها: داستان های کوتاه وزیبا, داستانک های زیبا, داستانک, داستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 0:35  توسط hp  | 

جریمه

بازم یه داستان ارسالی دیگه از دوست خوبم

پیشنهاد میکنم حتمآ بخونین

یه افسرپلیس ماشین پرسرعتی رو متوقف می کنه.
افسرمی گه : من سرعت 80 مایل در ساعت رو برای ماشینتون ثبت کردم
راننده می گه: خدای من، من ماشینو رو سرعت 60 مایل کروز کرده بودم. فکر کنم رادارتون نیازبه تنظیم داره.


برچسب‌ها: داستان های کوتاه وزیبا, داستانک های زیبا, داستان های کوتاه, داستانک, داستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 18:39  توسط حسام  | 

حرم

سلام به دوستای خوبم

داستان زیر و یکی از دوستانم برام ارسال کرده

خوندنش خالی از لطف نیست


بعد از زيارت ٢دقيقه رو فرشاي يكدست با زمينه قرمز تو صحن حرم ميشينم! تنهام و فرصت زياد دارم تا مردم رو ببينم.تو اولين آدمايي كه از جلوم رد ميشن 2تا چشم بادومي نظرم رو جلب ميكنن....


برچسب‌ها: داستان های کوتاه وزیبا, داستانک های زیبا, داستان کوتاه, داستانک, داستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 18:26  توسط حسام  | 

اگر کوسه ها آدم بودند

دختر کوچولوی صاحبخانه از آقای "کی " پرسید:

اگر کوسه ها آدم بودند با ماهی های کوچولو مهربانتر میشدند؟

آقای کی گفت:البته !اگر کوسه ها آدم بودند

توی دریا برای ماهی هاجعبه های محکمی میساختند

همه جور خوراکی توی آن می گذاشتند

مواظب بودند که همیشه پر آب باشد


برچسب‌ها: داستان های کوتاه, داستانک های زیبا, داستان های کوتاه وزیبا, داستانک, داستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 1:48  توسط حسام  | 

داستان کوتاه صدای دل انگیز زندگی

سفره را جمع کردم ودر یخچال گذاشتم ولی ناگاه !! صدای دلنشینی و آهنگینی را شنیدم.
به مادر گفتم : می شنوید؟
گفت : چی ؟

برچسب‌ها: داستان های کوتاه, داستانک های زیبا, داستان کوتاه وزیبا, داستانک, داستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 23:6  توسط حسام  | 

برنامه نویس و مهندس

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟
برچسب‌ها: داستان های کوتاه, داستانک های زیبا, داستان کوتاه, کوتاه, داستانک, داستان
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 21:25  توسط حسام  |